پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
ساعت 5:19 دقیقه صبحه. کم کم داره سپیده میزنه و من دارم تو این قبرستون می نویسم. آره، بلگفا شبیه قبرستون شده. تابستونه. تابستون برای معلم ها یعنی سه ماه تعطیلی. معمولا هم در شروع تعطیلات آدم تصمیم می گیره کلی کارای بزرگ کنه، زندگیشو تغییر بده و اینطور مزخرفات. اما معمولا اینطور نمیشه. تا ساعت شیش هفت صبح معمولا بیدار می مونم و فیلم می بینم، بازی کامپیوتری می کنم یا کتاب می خونم. دیگه کمتر می نویسم. سه ماهه که داستانی ننوشتم. البته عامدا بوده. وگرنه مغزم پر از سوژه های بکره. فعلا می خوام بخونم و بیشتر بدونم...
حالا که به خودم نگاه می کنم می بینم چقدر تغییر کردم. زمان دانشجویی یک آرمانگرای به تمام معنا بودم. می خواستم یه تنه دنیا رو عوض کنم. بجنگم برای انسان و زندگی، بجنگم برای تولد یک جامعه ی خوب. پر از شوق بودم. پایان دانشگاه، شروعی بر زوال آرمانگرایی من بود. قرار نیست دنیا جای بهتری بشه. قرار نیست زندگی من تبدیل به بهشت بشه. این رو پذیرفتم. آروم تر شدم، خیلی آرومتر! و البته محافظه کار تر و بسیار خسته تر. و البته نگاهم به زندگی چندان رادیکال نیست دیگه. سخت نمی گیرم به خودم. به خودم قبولوندم قرار نیست آدم بزرگی بشم، قرار نیست نوبل ادبیات بگیرم و قرار نیست چریک ادبی باشم. دوست دارم یه زندگی عادی داشته باشم، مثل همه. ازدواج کنم، با خانمم برم سفر. با هم سلفی بگیریم. همین! واقعا به این باور دارم. رویاهام خاکستری شدند. دوست دارم یه زندگی روتین داشته باشم. من نه ابر قهرمانم ،نه سوپر من، نه نجات دهنده ی یک نسل. من بابک ابراهیم پور، با 185 سانت قد هستم و 100 کیلو گوشت و استخون و چربی. خودمو فریب می دادم که مدام می گفتم باید جهان رو عوض کنیم. جهان دست عوضی هاست و با این رویابافی های مسخره هم چیزی عوض نمیشه.
الان بهترین لذتم از زندگی شده کتاب خوندن. غرق میشم تو دنیای کلمات و دوست ندارم هیچوقت بیرون بیام. دنیا تو کتابا قشنگ تره.
بابک ابراهیم پور
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگو.
الف. بامداد
بابک ابراهیم پور