از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم بیشتر از دو سال می گذره. آخرین مطلب این وبلاگ، معرفی کتابم بود که در تیر 1400 منتشر شد. از دو سال پیش به این سو، چه اتفاق ها که نیفتاد... می بینی؟ رضا براهنی مرد، عباس معروفی، یدالله رویایی، احمدرضا احمدی... همه ی این غول های ادبی مردند. همین چند روز پیش هم میلان کوندرا، یکی از بزرگترین نویسندگان جهان مرد. کوندرا را بسیار دوست داشتم. اگر به من بگویی که قرار است به یک جزیره تبعید شوی و حق داری برای باقی عمرت تنها یک کتاب انتخاب کنی، من بار هستی را انتخاب می کردم. یک بار در 20 سالگی خواندمش و هنوز طعم لذتبخشش زیر زبانم است.

مهسا امینی هم مرد، 500 جوان دیگر نیز به همراهش در این وطن پرپر شدند. آدم دق می کند، دیوانه می شود اینجا...

وبلاگ نویسی در سال 2023 تقریبا شبیه خاطره نویسی شده است. دیگر یادداشت ها و خاطرات شخصیمان را به جای آنکه در دفتری کاغذی بنویسیم، اینجا می نویسیم. تلگرام، واتساپ، اینستاگرام و... همه شان بسیج شدند و سال هاست که محیط وبلاگ فارسی را متروکه کردند. من کماکان به این جا و این محیط حسی نوستالوژیک دارم. چیست این نوستالوژی و پرت شدن به گذشته که آدمی نمی تواند از آن دل بکند؟ چیست این گذشته که ما را رها نمی کند؟

یکی از بزرگترین دغدغه های امروزم، آن است که در تکنولوژی غرق نشوم؛ اما تابحال موفق نبوده ام. تکنولوژی، شبکه های اجتماعی و اینترنت، علیرغم تمام فواید گسترده اش در توسعه ارتباطات و رشد فکری و آگاهی رسانی، بسیار وقت آدم را می گیرد. منی که نویسنده ام و تمام فکر و ذکرم در کتاب و نوشتن خلاصه می شود، بسیار بیش از حد مجازش درگیر موبایل و اینترنت شده ام. این روز ها تمرکز بسیار کمتری برای خواندن و نوشتن دارم، هر چند سعی می کنم ارتباطم را با این اکسیژن فکری قطع نکنم. متاسفانه بسیاری از ما ها درگیر اعتیاد به اینترنت شده ایم و فرصت بسیار کمی برای خلوت کردن با خود، تفکر، خواندن و نوشتن می گذاریم. من هم از این آسیب بی نصیب نماندم. از اینستاگرام خارج می شوم، وارد تلگرام می شوم، از تلگرام به توییتر، از توییتر به کلاب هاوس... مگر یک انسان (نه حتی یک نویسنده!) چقدر وقت دارد برای رشد فکری خودش؟ که 80 درصد وقت خودش را پای این شبکه ها بگذارد؟ این یکی از اعتیاد های وحشتناکی است که دارم با آن می جنگم. امید که موفق شوم و زمانم را بهتر مدیریت کنم.

از روزگارم که بگویم... دارم تمام تلاشم را میکنم که اولین رمانم ((آواز ققنوس)) را چاپ کنم. کتاب چاپ کردن در این کشور برای نویسنده ای شهرستانی و دور از پایتخت، یعنی مرگ تدریجی، یعنی له شدن زیر پای ناشر و ارشاد! حالا ارشاد و سانسور در وهله ی دوم است. یک سال است که برای کتابم ناشر پیدا نمی کنم. متاسفانه فساد در ساختار این کشور و نهاد هایش ریشه دار است. فساد تنها در امور اقتصادی و سیاسی نیست، در فرهنگ هم هست، آن هم بسیار! متاسفانه در این برهه، تنها کتاب نویسنده هایی روی هوا زده و چاپ می شود که به پایتخت و مراکز فرهنگی آن نزدیک باشند. نشر های بزرگ، دست افرادی است که برای چاپ کتابت باید حسابی برایشان نوشابه باز کنی، در جلسات ادبی شان شرکت کنی و مجیزشان را بگویی. نشر های بزرگ، دست نویسنده هایی است که برای چاپ کتابت باید به آن ها نزدیک شوی، برایشان یادداشت های چاپلوس مابانه بنویسی و حسابی برایشان قوطی کانادا باز کنی! همین است! پارتی بازی! باید به حلقه های قدرت و فساد نزدیک شوی تا تو و کتابت را به خود راه بدهند و اثرت را چاپ کنند! من نه آدم این کار هستم و نه می خواهم تبدیل به چنین کثافتی شوم. در یک سال گذشته تقریبا برای تمامی ناشران نامدار، کتابم را ارسال کردم. خیلی جالب است که تقریبا تمامی آن ها تنها پس از دو سه روز پاسخ ایمیلت را می دهند: ((پذیرش کتاب نداریم!)) یا ((کتاب رد شد!)) یعنی حتی به خودشان زحمت نمی دهند که کتاب را بخوانند؛ درجا رد می کنند! بعد می بینی از همین نشر ها افتضاحاتی چاپ می شود که کاغذشان فقط به درد پاک کردن کون بچه می خورد! یک مشت اراجیف و پاورقی! وقتی همه چیز می شود پارتی داشتن و پاچه خواری کردن، وقتی همه چیز در این خلاصه می شود که ناشر ببیند در اینستاگرام چقدر فالوور داری تا کتابت را چاپ کند، اوضاع همین کثافت می شود! ما نویسندگان دور از پایتخت که فرصتی برای عرض اندام در جلسات صاحب نشر ها نداریم، ما که فرصت نداریم دم کسی را ببینیم و نوشابه ای برای صاحبان نشر باز کنیم، محکومیم به خوانده نشدن و مهجور ماندن. ما باید در تنهایی بپوسیم و بمیریم تا عوام معروف شوند، تا زردنویس ها خوانده شوند، تا نثر های بی محتوا و نثر های آشغال در تیراژ چند هزار نسخه ای توسط بهترین نشر ها چاپ شود! و ما فراموش شدگان با هر ایمیل تکه تکه شویم: ((پذیرش کتاب نداریم!)) پذیرش کتاب دارند، اما نه برای ما... خلاصه یک سال است که برای اولین رمانم (پس از تجربه چندین مجموعه داستان کوتاه) دارم می دوم. فعلا هیچ نتیجه ای نداشته. امیدوارم یک ناشر با انصاف پیدا شود و کتاب را بخواند. واقعا بخواند حتی اگر می خواهد ردش کند.

یک سال است در دانشگاه هم درس می دهم. فکر می کردم اوضاع علمی دانشگاه از مدارس بهتر باشد. اما دانشجو متاسفانه هر را از بر تشخیص نمی دهد. می پرسم بعد از ساسانیان، ایران دست چه کسانی افتاد؟ می گویند مغولان، می گویند قاجاریه! اوضاع خیلی خراب است دوستان!

این ها را که می نوشتم، موزیک محسن نامجو هم همزمان پخش می شد:

ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن / مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / که این عمر طی نمودیم اندر امیدواری


کماکان مثل گذشته بی امید ادامه می دهم. به سی سالگی نزدیک می شوم و می ترسم. از بحران سی سالگی وحشت دارم. احساس می کنم از 30 سالگی به بعد زندگی ام رو به سراشیبی می افتد. کما اینکه در دهه 20 سالگی ام نیز کلا زندگی رو به سراشیبی بود.

اگر رمانم ((آواز ققنوس)) چاپ شد – که بسیار بعید می دانم! - همینجا اطلاع می دهم. نمی دانم یادداشت بعدی ام را چه زمانی اینجا می نویسم؛ شش ماه بعد؟ یک سال یا ده سال بعد؟ شاید هم تا یادداشت بعدی زنده نمانم. شاید دق کنم، شاید به جنون مبتلا شوم و شاید هر گند دیگری رخ بدهد. نمی دانم... در این مدت چند داستان کوتاه نوشته ام که می توانید در لینک های زیر بخوانیدشان. فعلا بدرود.

داستان کوتاه ((سگ دو))

داستان کوتاه ((آخرین چریک))

داستان کوتاه ((یک روز معمولی آقای احمدی))

داستان کوتاه ((خالی))

داستان کوتاه ((مهمان ناخوانده))