غمت بخیر، شبت نیز...
ساعت چهار و نیم صبحه و من باز دارم می نویسم. نوشتن... خلق کردن... تنها چیزی که بهم آرامش میده و یکی از معدود چیز هایی که منو به زندگی وصل می کنه. تا الان داشتم روی داستانی کار می کردم که خیلی دوستش دارم. داستان نوشتن یکی از اندک موهبت های زندگی بود که نصیبم شد. خلق کردن قصه، شخصیت و روایت کردن رنج های انسان. قبلا همیشه یه سوال تو ذهنم بود، وقتی نوجوان بودم و تازه شروع کرده بودم به نوشتن. همیشه این سوال برام مطرح بود که آیا ممکنه روزی برسه که دیگه موضوعی برای نوشتن وجود نداشته باشه؟ یعنی پیش خودم فکر می کردم در طی صد ها سال کلی شاعر و نویسنده اومدند و از همه چیز نوشتند و گفتند و رفتند. حالا منِ نوجوان چه موضوعی دارم برای نوشتن؟ همیشه این ترس تو وجودم بود که نکنه دیگه موضوعی در جهان وجود نداشته باشه که بشه راجع بهش نوشت؟! بزرگتر که شدم این سوال برام محو شد و از بین رفت. به پاسخش رسیدم. تا وقتی انسان وجود داره، رنج هم وجود داره؛ و تا وقتی رنج وجود داره، موضوع برای خلق قصه و داستان هست، اونم تا دلت بخواد زیاد. خیلی زیاد.
اصلا برام مهم نیست که نوشته هام چقدر موندگار هستند، اینکه آیا صد سال بعد، دویست سال بعد، نامی از من در تاریخ ادبیات می مونه یا نه. دروغ نگم. نمیگم برام اصلا اهمیت نداره. اما دلیل اصلی نوشتن برای من لذت بردنه. من از نوشتن لذت می برم. از نوشتن درد و تخلیه کردن روح و روانم به روی کاغذ لذت می برم. عمیق ترین و تلخ ترین و در عین حال زیباترین تراژدی ها در اوج درد نوشته شدند و از درد گفتند. رنج های ورتر جوان را بخوانید. جدی ترین و زیباترین رمانی که با موضوع عشق خواندم. این اثر بی شک تا سال های سال می ماند، چرا که رنج عشق را واگویه می کند.
نوشتن زیباست، خلق کردن یک اثر هنری فوق العاده زیباست. تناقض خنده داری است نه؟ می آیی تمام پلشتی های زندگی را در قالب هنر بازگو می کنی و مخاطب از خواندنش لذت می برد. لذت از تجربه ی رنج زندگی در قالب یک اثر هنری... .
اینجا راحتم. خودمونی و ریلکس می نویسم. به همین متن نگاه کنید. جاهایی به زبان معیار نوشتم و در بخش هایی به زبان عامیانه. مهم نیست. هیچ چیز مهم نیست. مهم لذت بردن است از متنی که می نویسم، از قصه ای که روایت می کنم.
حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر کسی نبیند. زندگی همین است. تا هستیم برای کسی مهم نیستیم. اما وقتی می میریم و به سوی عدم پرتاب می شویم، در بین مردم و دوستانمان تبدیل می شویم به انسانی فرهیخته که جلو تر از زمان خودش بود و نوشته هایش دارای درجات بالای ادبی است! وقتی مردیم این حرف ها به چه درد می خورد؟ زنده ها را دریابیم. زنده ها را در آغوش بکشیم. زنده ها را ببوسیم.
دیگه خیلی دارم پراکنده حرف می زنم. میرم که بخوابم.
راستی، شب چقدر زیباست. نه؟ احتمالا تیتر پست بعدیم "در ستایش شب" باشه. فعلا، بدرود.













بابک ابراهیم پور