18 مرداد 1395 به همراه چند نفر از بچه هاي دانشگاه براي شرکت در جشنواره سراسري علمي-ادبي-هنري به تبريز رفتيم. من در رشته ي داستان کوتاه شرکت کرده بودم. 17 نفر از نويسندگان منتخب کشور در تبريز حاضر بودند.

متاسفانه من عليرغم اميد زيادي که داشتم  جزو سه نفر اصلي انتخاب نشدم و رتبه ي پنجم رو کسب کردم.

اما جدا از تمام اين چيزها؛ خوبي اين جشنواره ها اين است که با فضا ها و آدم هاي جديد آشنا مي شويم و تجربه مي کنيم. وحيد آقاکرمي يکي از داور هاي ما بود که مي دانم هيچوقت نامش از ذهنم پاک نخواهد شد. چيز هاي زيادي از اين نويسنده ي جوان آموختم و حسرت خوردم که اي کاش بيشتر زمان داشتم و در کنارش مي ماندم و ياد مي گرفتم.

جشنواره ي تبريز تجربه ي بسيار لذت بخشي برايم بود. خيلي از دوستان قديمي را در آنجا ديدم و از بودن در کنارشان لذت بردم.

و اينکه؛ هيچوقت هيچوقت هيچوقت از ادبيات و خواندن و نوشتن دست نمي کشم. تنها چيزي که بر درد هايم تسکين است همين ادبيات است که تمام جان و جهان مرا در بر گرفته است. بخوانيم قسمتي از داستان "آخرين اميد". داستاني که در تبريز نوشتم و به داور ها ارايه دادم:

هميشه وقتي از چيزي ناراحت بود به ساحل مي رفت؛ روبروي آن آبي آرام مي ايستاد و چشمانش را مي بست. باد که به صورتش مي خورد و گونه هايش را بوسه مي زد انگار به آرامش مطلق فرو مي رفت...