نویسنده: بابک ابراهیم پور

آقای ژ هنگامی که به تخت خواب رفت، پیش از آن که چشمانش را ببندد، کابوسِ بیداری هر شبه اش را مرور کرد. به این فکر کرد که از زمان بازنشستگی اش از اداره که حالا دو سال از آن می گذرد، چقدر به طرز وحشتناکی تنها و فراموش شده. آدم های دور و برش درست بعد از بازنشستگی اش، ناگهان غیبشان زد. جوری گم و گور شدند، انگار که هیچوقت نبودند. حالا دو سالی می شد که به طرز وحشتناکی به این پی برده بود که آدم های دور و برش مثل یک انگل، مثل یک زالو دور و برش بودند تا به خاطر منافعشان از او تغذیه کنند، تا مثل یک گاو شیرده او را بدوشند. آقای ژ حتی رفقای صمیمی اش که آن ها را برادر صدا می زد را هم از دست داد. حالا دو سالی می شد که تنها بود. زن و فرزندی نداشت و خلائی در وجودش او را به مرز فروپاشی روانی برده بود. او که ریزش مو را از خانواده اش به ارث نبرده بود، از فرط افسردگی و فکر و خیال چند ماهی می شد که موهایش مشت مشت می ریخت و آن چند تار موی سیاهی که باقی مانده بود، با سرعت عجیبی به سمت سفید شدن می رفت. آقای ژ دو سال بود که درست پیش از خواب به این چیز ها فکر می کرد؛ مثل همان شب. آنقدر فکر کرد تا ذهنش خسته شد و خوابش برد.

آقای ژ صبح بیدار شد، خمیازه ای کشید و به دستشویی رفت. همین که به صورتش دستی کشید، شوکه شد! بلافاصله به آینه نگاه کرد و جوری فریاد کشید که پرده های گوشش درد گرفت! آقای ژ هاج و واج زل زد به آینه و باورش نشد! دماغی روی صورتش وجود نداشت! دماغ به کل از صورتش حذف شده بود! صورتش صافِ صاف بود. انگار از اول هم هیچوقت چیزی بین چشم و دهانش نبوده است! همانطور چند ثانیه به آینه خیره شد و مدام به صورتش دست می کشید. بعد چند سیلی محکم خواباند زیر گوش خودش؛ بلکه خواب باشد و از این کابوس گه بیدار شود. کابوسی در کار نبود. عین واقعیت بود! دوباره فریاد کشید و از دستشویی خارج شد و با چشم های گشاد شده توی هال چرخ زد. مدام توی هال دور خودش می چرخید و نمی دانست چه غلطی بکند. رفت سراغ موبایلش و با چند نفر از همکاران و دوستان سابقش تماس گرفت و جریان را گفت: ((امروز از خواب بیدار شدم و دیدم دماغ ندارم! کاملا از روی صورتم محو شده!)) نصفشان با طعنه و تمسخر گفتند که: ((زده به سرت پیرمرد؟ چیزی کشیدی؟!)) و نصف دیگرشان اصلا تلفنش را جواب ندادند. موبایلش را کوبید به دیوار و خُردش کرد. لباس پوشید و رفت به مطب پزشک خانواده اش که آشنایی قدیمی بود. دکتر به محض آن که او را دید، یکه خورد، وحشت کرد و عقب پرید! بعد که خودش را جمع و جور کرد، صورت آقای ژ را دقیق بررسی کرد: ((عجیبه. در واقع وحشتناکه! بینیت به کل از روی صورتت محو شده. نه جای خراشی، نه زخمی، نه حتی نشونه ای از جدا شدن بینیت. یه سطح کاملا صاف. انگار از اول اصلا نبوده!)) دکتر درمانده شده بود. این را آقای ژ کاملا از چهره اش تشخیص داد. بعد از چند دقیقه هاج و واج زل زدن، بالاخره گفت: ((معرفیت می کنم به یه جراح پلاستیک متخصص تو تهران. خودمم باهاش هماهنگ می کنم. این شمارشه. بعد از ظهر زنگ بزن ازش وقت بگیر برای عمل جراحی. برات یه دماغ می ذاره. قطعا مثل روز اولش نمیشه ولی خب تقریبا می تونی ازش نفس بکشی و صدات از حالت تودماغی در بیاد.)) آقای ژ برای اولین بار متوجه شد که دکتر راست می گفت و صدایش تو دماغی شده و راحت هم نمی تواند نفس بکشد. تشکر کرد و به خانه بازگشت. تا شب صدها بار روی صورتش دست کشید و خودش را در آینه نگاه کرد، به امید اینکه شاید دماغ از دست رفته اش، بازگشته باشد. اما چنین اتفاقی رخ نداد. شب با خوردن دو قرص خواب قوی خودش را روی تخت انداخت و چشمانش را بست.

صبح روز بعد وقتی آقای ژ بیدار شد، چشم راستش سیاهی می رفت و یک طرفش را نمی دید. پلک زد و خواست چشم هایش را بمالد اما همینکه دست هایش به صورتش خورد، فریاد کشید! از تخت شیرجه زد بیرون و رفت جلوی آینه ی دستشویی و تقریبا مثل زن ها جیغ بنفشی کشید. آقای ژ چشم راستش را نداشت! سمت راست صورتش کاملا خالی بود، مثل جای دماغِ از دست رفته اش. سریع رفت سراغ تلفن خانه. گوشی را برداشت و با دست های لرزان و مستاصل چند ثانیه نگهش داشت. نمی دانست به چه کسی زنگ بزند. هیچکس به ذهنش نمی رسید که خبر نقص عضوش را به او بگوید و برایش مهم باشد. گوشی را گذاشت سر جایش. بعد از چند ثانیه بلند شد اما دوباره نشست و تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن. شماره ای که 20 سالِ تمام آن را از حفظ بود؛ شماره اولین و آخرین عشقش. 20 سال پس از جداییشان حالا نخستین بار بود که از سر تشویش و اضطراب و بی کسی به او زنگ می زد. یک دستش روی تلفن بود و دست دیگرش جای خالی چشم راستش را لمس می کرد. حالا علاوه بر بلایی که سرش آمده بود، شوق و اضطرابِ شنیدن صدای عشقِ سال های دورش هم به روانِ نیمه جانش اضافه شده بود. تلفن آنقدر بوق خورد تا صدای زنی میانسال از آن طرف خط به گوش رسید: ((بفرمایید.))

- سلام... من... من دیگه نمی کشم...

- شما؟

- خیلی خوشحالم که بعد از این همه سال صداتو می شنوم. یه چیزی فراتر از احساس خوشحالی. اما... ببین. من الان نه دماغ دارم نه چشم. هرروز که از خواب بیدار میشم یکی از اعضای بدنم کم میشه! می تونی کمکم کنی؟ خواهش می کنم!

- شما؟!

- خواهش می کنم کمکم کن مریم...

- مرتیکه مریض. گمشو!

تلفن را قطع کرد. آقای ژ دوباره شماره را گرفت ولی انگار آن طرفِ خط سیم تلفن را از پریز کشیده بود. سریع لباس پوشید و به سمت مطب دکتر رفت. دکتر که او را دید، رسما از روی صندلی اش به سمت عقب پرت شد و نزدیک بود با پشت سر بخورد زمین که لبه میز را گرفت و تعادلش را حفظ کرد. دکتر هیچ چیزی نتوانست به آقای ژ بگوید. هیچ تجویزی نداشت. فقط گفت: ((نمی دونم! تا حالا همچین چیزی تو عمرم ندیدم. شاید بهتر باشه بری بیمارستان بستری بشی!)) آقای ژ تشکر کرد و با دست و پای لرزان به سمت خانه برگشت. در بین راه مردم یک جوری نگاهش می کردند. خیره می شدند به مرد تک چشم و بی دماغ و متعجبانه از کنارش رد می شدند. آقای ژ به خانه رسید. تمام تنش می لرزید. خواست برود سراغ تلفن اما پشیمان شد. کسی را نداشت. پیش کسی هم نمی توانست برود. رفت سراغ یخچال و برای خودش یک استکان عرق ریخت و درجا بالا رفت. سیگاری روشن کرد و نشست روی صندلی و تا آخر کشیدش. رفت توی دستشویی و دوباره جلوی آینه خودش را نگاه کرد. به جای خالی چشم راستش دست کشید. آرام گفت: ((این چه مرضیه که سرم اومده...))

آقای ژ در تنهایی شام خورد و وسط شام زد زیر گریه. دوست داشت شانه ای داشته باشد تا سرش را بر آن بگذارد و تجزیه شدن ذره ذره ی تنش را کمی تحمل پذیرتر کند. آقای ژ داشت به مرور تکه تکه می شد، می پوسید و تجزیه می شد. هیچ شانه ای در زندگی اش نداشت. رفت توی حیاط، یک تکه چوب به اندازه عصا برداشت و آورد کنار تخت خوابش گذاشت. بعد قرص خواب خورد و تک چشمش را بست. احتمالا فردا به طور کل نابینا می شد و آن یکی چشمش را هم از دست می داد.

آقای ژ درست حدس زد. صبح که بیدار شد جایی را نمی دید. دست برد به صورتش و جای خالی دو چشمش را حس کرد. چوبش را برداشت. حالا نابینا شده بود و باید راه رفتن با عصا را یاد می گرفت. آرام بلند شد و روی تخت نشست. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. آرام گفت: ((اینم از این...)) بلند شد و با چوبش سعی کرد راهش را به آشپزخانه پیدا کند. چند بار با صورت خورد به در و دیوار اما از آنجا که برآمدگی دماغ را بر صورتش نداشت، چندان دردش نگرفت. به آشپزخانه رسید. برای صبحانه یک استکان عرق ریخت به گلویش که معده اش را حسابی سوزاند و همه را بالا آورد. بالای سر محتویات معده اش در تاریکی مطلق روی صندلی نشست و کورمال کورمال پاکت سیگار را از روی میز پیدا کرد و یک نخ روشن کرد. در تاریکی مطلق، صورتش را تصور کرد. یک صورت خالی با یک حفره به نام دهان. فکر می کرد که چقدر ترسناک شده بود. عین فیلم های ژانر وحشت، عین یک هیولا. مردی بدون اجزای صورت و فقط با یک دهان!

آقای ژ آن روز کار خاصی نکرد. چوب دستی اش را گرفت و یکی دو ساعتی تو حیاط قدم زد و صداها را شنید. صدای گنجشک ها، آواز کلاغ ها، صدای آدم های توی کوچه که زندگی عادیشان را ادامه می داد و هیچکدام نمی دانستند یا شاید هم می دانستند و به تخمشان هم نبود که همسایه شان دارد یکی یکی اعضای بدنش را از دست می دهد و تجزیه می شود. کمی تو حیاط نشست. گربه ای که گاهی به او غذا می داد، آمد و بدن پشمالویش را به پای او مالید. آقای ژ نوازشش کرد و گفت: ((حیف که دیگه نمی تونم ببینمت... به دوستات سلام برسون.)) بعد رفت توی خانه. در یخچال را باز کرد و نان و پنیری سق زد. چند ساعت همانجا توی آشپزخانه نشست و فقط فکر کرد. نمی دانست ساعت چند است. در تاریکی مطلق بود. سعی کرد روشنای روز را تصور کند. آفتاب را تصور کند. گل های تو خانه اش که با وسواس به آن ها می رسید را تصور کند. بعد احتمال داد که باید نزدیک های شب باشد. رفت توی تخت خواب و سه تا قرص خواب خورد و به سختی سعی کرد بخوابد. نمی دانست چطور باید بخوابد. پلکی نداشت که ببندد. بیداری و خواب برایش فرقی نمی کرد. همه چیز تاریک بود. کمی اینور و آنور چرخید و سعی کرد با شرایط جدید خودش را وفق دهد تا در نهایت قرص ها اثر کردند و مغزش خسته شد و خوابش برد.

نیمه های شب بود که با احساس خفگی از خواب پرید. آقای ژ نمی توانست نفس بکشد. ابزاری برای نفس کشیدن نداشت. دهانش هم غیب شده بود! حفره دهانش از بین رفته بود و به جایش پوستی صاف آمده بود! داشت از کمبود اکسیژن تلف می شد. خودش را از تخت بیرون انداخت و کورمال کورمال در وسایلش به دنبال خودکار گشت. بعد از چند ثانیه جان کندن دستش به خودکار خورد. برش داشت. بازش کرد و محتویاتش را در آورد. آخرین لحظات جان کندنش بود و داشت واپسین نفس ها را می کشید که در آخرین لحظه لوله خودکار را با تمام قدرتش کوبید به زیر گردنش و تا جایی که می توانست فرو کرد درون گوشت تنش. خون ریخت بیرون و چند قطره هم از درون لوله پاشید و بعد که لوله تقریبا خالی از خون شد، توانست از همانجا چندبار نفس بکشد. راحت شد. این را از توی فیلم های هالیوودی یاد گرفته بود. بیماری که نمی توانست نفس بکشد، زیر گردنش لوله خودکار فرو می کردند. همانجا کور و بی دماغ و بی دهن روی تخت افتاد و فقط به فکر نفس کشیدن از طریق همان لوله خودکار بود. بعد از چند دقیقه که کمی اکسیژن به بدنش رسید. به این فکر کرد که مرد بی صورتی مثل او تا چند روز می توانست بدون آب و غذا طاقت بیاورد؟!

***

دو ماه بعد پزشک خانواده آقای ژ که متوجه غیبت طولانی مدت او شده بود، به خانه اش آمد. هر چه زنگ زد کسی باز نکرد. دست انداخت زیر دروازه، میله آهنی را چرخاند، دروازه را باز کرد و وارد حیاط شد. چند بار صدایش زد. جز میو میوی گربه ای که توی حیاط پرسه می زد، صدایی به گوشش نرسید. به سمت درِ ورودی خانه رفت. چند بار زد به در و آرام بازش کرد و متوجه بوی گندِ تعفنی شد که کل خانه را گرفته بود. دستش را گذاشت روی بینی اش. وارد اتاق خواب که شد، پاهایش شل شد و همانجا افتاد روی زانو هایش. پزشک، موجودی نیمه پوسیده و بدون صورت را روی تخت دید، در حالی که لوله خودکاری زیر گردنش فرو رفته بود. از آقای ژ جز پوستی بر اسکلت چیزی باقی نمانده بود.

پایان